|
|
|
|
|
چند وقت پیش یه کتاب خیلی باحال خوندم از پائولو کوئیلو (نویسندهی برزیلی) به نام «ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد». واقعا خیلی لذت بردم. موضوعش دربارهی یه دختری بود که به علت یکنواختی بیش از حد زندگی، تصمیم میگیره خودکشی کنه. و برای مدتی توی یه بیمارستان مخصوص بیماران روانی بستری میشه و ... جالبترین چیز توی این کتاب، حرفهاییه که بین شخصیتها رد و بدل میشه. و یکی از نکتههای مهم این کتاب اینه که یه جورایی به «کلیشهها» حمله میکنه، به چیزایی که به صورت تدریجی و ناخودآگاه تبدیل به «قانون» شدن و هیچ انسانی به خودش اجازه نمیده حتی برای چند لحظه خارج از این قوانین خودساخته عمل کنه. یه چیز مسخره بگم ولی به نظر خودم خیلی هم بی اهمیت نیست. تا حالا فکر کردید چرا همه آدما مثلا پرتغال رو به یک صورت پوست میکنن؟ و اگه یکی پیدا بشه که پرتغال رو مثل سیب پوست کنه بقیه کلی تعجب میکنن؟ اما باور کنین تمام قوانینی هم که توی ذهن ماست به همین مسخرگیه...
بعد از خوندن یه بخشهایی از این کتاب یاد یه چیز باحال افتادم. اونم یه کار باحالی که خودم و دوتا از دوستام زمستون سال گذشته انجام دادیم. توی حیاط دانشکدهی فنی و مهندسی اراک قدم میزدیم و هوا هم خیلی سرد بود برف شدیدی هم اومده بود، فکر میکنم در حد سی چهل سانت. من و امید و سپهدار خدابیامرز داشتیم به این فکر میکردیم که چرا وقتی برف میاد همه آدما فقط آدمبرفی درست میکنن؟! در واقع ما هم اون موقع داشتیم به یکی از این کلیشهها فکر میکردیم! بعدش در این مورد بحث کردیم که حالا ما چی درست کنیم که آدبرفی نباشه؟! و بالاخره تصمیممون رو گرفتیم. متاسفانه اون موقع گوشی دوربیندار خوبی همراهمون نبود و نتونستیم عکس خوبی بگیریم و تازه زاویه رو هم خوب انتخاب نکردیم ولی خوب بالاخره یه عکس گرفتیم. بدتر از همه اینه که از محیط برفی به راحتی نمیشه عکس گرفت. آقا خلاصتون کنم میخوام بگم چیزی که درست کرده بودیم از نزدیک خیلی قشنگتر از اینیه که توی عکس دیده میشه!
ولی خداییش حال میکنید؟ به جرات میگم ما اولین آدمای تاریخ بودیم که با برف، سنگ توالت درست کردیم! اونم یه سنگ توالت کاملا سه بُعدی! منتها بدیش این بود که پشت نگهبانی و اون دوردورای حیاط بود و زیاد به چشم نمیاومد. راستشو بخواید پارسال نسخهی بتای این بنا رو آزمایش کردیم و از امسال به صورت جدیتری این قضیه سنتشکنی برفی رو پیگیری میکنیم. البته این چیزای قهوهای که وسطش میبینید باور کنید گِله! پیشنهاد این امید کثافت بود! یه وقت فکر نکنید ما جوگیر شدیم و خودمون همونجا افتتاحش کردیم!!! ولی خوب اگه خواستید مثل این عقدهایها زارت برید تقلید کنید و با اولین برف سال جاری توالت درست کنید، حداقل کپیرایت رو در نظر داشته باشید. به هر حال من و امید امسال و سالهای آینده هم به یاد سپهدار خدابیامرز این بنای یادبود رو برپا خواهیم کرد، باشد که روح آن مرحوم آرامش یابد...! بگذریم... حیف که به خودم قول دادم زیاد توی این وبلاگ حرف جدی نزنم وگرنه در مورد این بحث «قوانین ذهنی» کلی حرف داشتم. سال تحصیلی هم دوباره داره شروع میشه و این اولین سال توی زندگی من بود که تابستونش خیلی دیر گذشت یا به عبارتی اولین سالی بود که دلم میخواست تابستون زود بگذره! مثل ۱۳ سال دیگهای که مشغول تحصیل بودم، امسال هم صد دفعه به خودم قول دادم که «دیگه از امسال درس میخونم».در ضمن دهنم سرویس شد این همه نوشتم. شعور داشته باش یه نظر بده!!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 22:33 توسط بهروز
|
|
||