تبليغاتX
تراوشات يه مريخی راه گم کرده - :: R210 ::
وقتی مریخی باشی، ممکنه چیزایی که اینجا می بینی برات عجیب باشه!
 آی چشمتون روز بد نبینه. یه بابا داریم (تو پست قبل باهاش آشنا شدین!)، که این باباهه هم یه گوشی سامسونگ R210 داره که با توجه به ظاهرش به نظر میاد از بچگی همینو داشته! اند درب و داغون، تعریف عتیقه. چند وقته که دیگه کلا خراب شده و روی صفحه‌ی نمایشش هم دائما عبارت Limited Service قرار می‌گیره. خلاصه از اول تابستون که ما خیر سرمون اومدیم خونه استراحت کنیم، گیر داده به من و داداشم که برین از این رفیق مفیقاتون یه گوشی دسته دو قیمت مناسب برا من جور کنین. هر شب هم گیر میده که «آدم دو تا پسر به این بزرگی(!) داشته باشه، بعد یه گوشی براش ردیف نکنن!» مام هرچی تو آینه نگاه می‌کنیم چیز بزرگی نمی‌بینیم!
تازه گیرشم اینه که شماها زدین اینو خراب کردین. البته حالا که فکر می‌کنم یه چیزایی یادم می‌آد ولی مطمئنم اون ندیده! یادمه دو سه سال پیش با خواهرم رفته بودیم مولوی، اونجا بورس فروش انواع حیوونه. این آبجی ماهم همچین حساس... چشمش به حیوون بیفته دیگه کنترل کردنش سخته. خلاصه آخرشو بگم دو تا جوجه اردک خریدیم و بردیم خونه انداختیم توی حیاط خلوت و خوب طبق معمول موقع جواب دادن به ننه بابا هم که آبجیه غیبش می‌زد و من باید یه جوری سر و تهشو هم می‌آوردم. بگذریم... یه روز توی اتاق بودم (که یه پنجره به حیاط خلوت داره) و گوشی این یارو باباهه هم دستم بود داشتم باهاش ور می‌رفتم. یه دفعه دیدم صدای انکرالاصوات یه گربه داره از حیاط خلوت میاد. پنجره رو باز کردم، دیدم بله... گربهه جوجه سیاهه رو گرفته دهنش، داره از پایه‌ی کولر میره بالا که ببره ترتیبش رو بده. منم توی اون فرصت کم به تنها چیزی که فکر می‌کردم نجات جوجه اردک بی‌گناه بود، نه برای خودش، به خاطر اینکه حوصله‌ی دیدن اشک‌های این آبجی مو نداشتم! خلاصه همون گوشی رو که توی دستم بود از پنجره با قدرت تمام پرت کردم طرف گربه‌هه، منتها با دو سه سانت اختلاف از کنارش خورد به دیوار. آقا... گربهه که با شکارش فرار کرد، اما این گوشی که افتاد زمین، باتریش کنده شد، سیم‌کارتش در اومد و خلاصه هر تیکش رفت یه طرف! اونور رونگاه کردم دیدم بابام داره میاد ببینه چه خبره! از همون پنجره پریدم تو حیاط خلوت و با یه حرکت در مدت سوت ثانیه همه‌ی تیکه‌هارو جمع کردم ریختم تو جیبم. خوشبختانه ندید! خلاصه با چسب قطره‌ای و کلی دنگ و فنگ گوشیه رو جمعش کردیم گذاشتیم سر جاش.

قضیه‌ جوجه اردک‌ها رو گفتم، یاد بچگی‌هام افتادم. اون وقتا که گرگان زندگی می‌کردیم، یه خونه‌ی پت و پهن داشتیم با یه حیاط توپ. یادمه اینقدر درخت بود تو حیاطش که معمولا میوه‌ی مورد نیازمون رو خودمون تامین می‌کردیم. از همون بچگی هم با این آبجیمون خوره‌ی حیوون بازی بودیم مثل بیشتر بچه‌های شهرستانی، ولی ما یه فرقی داشتیم اونم این بود که به جوجه‌ی اردک و مرغ و این جور چیزا بسنده نمی‌کردیم. هر چی گیرمون میومد نگه می‌داشتیم. شاید باورتون نشه ولی ما حتی برای مدت کوتاهی یه خفاش و یه خارپشت داشتیم! همون موقع بود که اولین بار یه خفاش ماده رو گرفتم دستم (اون موقع فقط ۷ سالم بود و از لحاظ محرمیت مشکلی وجود نداشت)، و چون بر خلاف بیشتر مردم تونسته بودم خفاش رو از نزدیک نزدیک ببینم، بدون اغراق به همه می‌گفتم که قشنگ‌ترین حیونی که دیدم همون بوده! لامصب خمیازه هم می‌کشید!
البته این خارپشت و خفاش خیلی بی ‌معرفت بودن و بی خدافظی رفتن. ولی خوب تجربیات ما باعث شده بود بتونیم کارهای جالبی انجام بدیم. مثلا یک بار موفق شدیم یه جوجه اردک رو به صورت مسالمت‌آمیز در کنار یه گربه بزرگ کنیم. فقط حیف که تو صدا و سیما آشنا نداشتیم که بیان ازمون فیلم بگیرن پخش کنن! خلاصه استعدادامون در نطفه خفه شد! از وقتی هم که اومدیم تهران (من ۱۱ سالم بود) تو این خونه‌های فسقلی دیگه واسه خودمونم جا نبود چه برسه به حیوون! البته چندتا تجربه‌ی ناکام هم اینجا داشتیم که...

بگذریم... خیلی حال داد یاد بچگی‌ها افتادم. اما مثل اینکه کلا از موضوع اصلی پرت شدم، عین این فیلما! غرض از این همه مهملات این بود که دستم به دامنتون! اگه گوشی دسته دو به درد بخور قیمت مناسب دارین که میخواین از شرش خلاص شین، توی بخش نظرات بگید تا بهتون ایمیل بزنم بلکه ماهم بتونیم یه شب راحت بخوابیم! اگرهم ندارین، بازم برین تو قسمت نظرات یه چیزی واسه خودتون بگین.

فعلا با اجازه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:23  توسط بهروز   |