سلام. نمیدونم میتونید درک کنید یا نه ولی یکی از بدترین اتفاقایی که میتونه برای یه مریخی بیفته اینه که به زور بخواد وبلاگ بنویسه ولی هیچی به ذهنش نیاد و تازه بفهمه فعلا حوصلهی نوشتن نداره. بدتر از اون اینه که اینو وقتی بفهمه که دیگه کار از کار گذشته و وبلاگ رو راه انداخته و عکسشو هم مثل برج زهرمار گذاشته این بغل و تازه اینکه لینک وبلاگم برای همه آف زده! این قضیه منو یاد یه جملهی باحال از رابرت بنچلی (نویسندهی فکر کنم آمریکایی) انداخت که میگفت:« ۱۵ سال طول کشید تا بفهمم که استعداد نویسندگی ندارم، اما دیگه خیلی دیر شده بود و نمیتونستم ننویسم، چون توی این مدت خیلی مشهور شده بودم!»
ما هم دو سال پیش یه وبلاگ با عنوان «پسر آریایی» مینوشتیم که موضوعش بیش از حد ناسونالیستی بود و بالاشم به خط بزرگ نستعلیق نوشته بودم:«به دنیا بس همین یک افتخارم .... که یک ایرانی والا تبارم». جاتون خالی کلی فحش خوردیم از این حزبلا. اونا از یه طرف، ننه بابا هم از همون طرف! که هر وقت تقّی به توقّی میخورد گیر میدادن به ما که «این وبلاگ نوشتن هم شد کار؟ برو فکر نون کن که ....» جالبتر از همه این بابامون بود که هر شب میومد، یه عینک خفن میزد رو چشش، با کلی کلاس میشست جلوی کامپیوتر، وبلاگ ما رو باز میکرد، شروع میکرد به خوندن. بعد کلی حال میکرد از اینکه پسرش چقدر اهل مطالعهس و ... (خداییش اون موقع از این لحاظ آدم کاملی بودم! هم زیاد کتاب میخوندم، هم خیلی توپ مینوشتم، مشتریهای وبلاگ قبلی یادشونه!) آخرش هم که صفاشو میکرد، نصیحتا شروع میشد!
دهنشون سرویس! اینقد گفتن که آخر ما رو بدبخت کردن فرستادن دانشگاه. ای کاش وبلاگ نویسی نون و آب هم میشد تا حداقل دهن بعضیها بسته میشد (بابا بی خیال...) حالا مام گیر همین مشکلیم، البته مثل بعضیها مشهور نشدیم ولی خب عادت کردیم. این بار دور از چشم مزاحما.
خلاصه اینکه وبلاگنویسی یه یه مزیت بزرگ داره که من تازه الآن درکش میکنم. اونم اینه که آدم اول میاد بنویسه و بعد میبینه هیچ حرفی برای گفتن نداره. بدتر از اون اینه که این ماجرا یه مدت پیوسته ادامه پیدا میکنه. اینجاس که آدم یه دفعه میفهمه که تا چه حد دچار روزمرّگی شده.
خُب. مثل اینکه امروزم چیز خاصی از ما در نیومد! حالا بعدنا هم سر بزن شاید یه چیز باحال اینجا خوندی. ولی حالا که تا اینجا اومدی حداقل توی نظرات یه فحش بنویس بعد برو!
*******
نقش کردم رخ زيبای تو بر خانه ی دل
خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند...
پر نور باشید! (مریخی)