|
|
|
|
|
این عید لامصبم دیگه داره تموم میشه از چند روز دیگه دوباره اراک و خوابگاه و چاهبست و درس و مشق و امید و سینا و بهرنگ و یه مشت چیزمغز دیگه... گفتم حالا که دیگه کمکم دارم رفع زحمت میکنم، یه بار دیگه هم به روز کنم. شاید خندتون بگیره ولی چند وقته به این وبلاگ خیلی وابسته شدم! خوب طبیعتا آدم وقتی توی عید میاد وبلاگ بنویسه، مطلبشم یه جورایی به عید ربط پیدا میکنه. اما خوب از این طرف میبینی عید هم دیگه خز شده! هر وبلاگی میری پر عیده! شده مثل مطالب مربوط به اپراتور دوم تو نشریههای آی.تی! مام که خز بودن اصلا تو کتمون نمیره، واسه همین میخوام وسط هوای سرد این عید یه خاطره خندهدار غمانگیزناک از تابستون گذشته تعریف کنم. اصلا هم نمیدونم که چرا تا حالا اینو اینجا ننوشته بودم، البته فکر کنم همون موقعا به امید اینا گفته بودم. مقدمه این که سال گذشته کلا خیلی بالا و پایین داشت واسه من، بهارش عالی بود، تابستونش افتضاح، پاییز رو به جلو، زمستون فوقالعاده خوب و چند روز آخرشم زهر مار! اما تابستون... اینقد مزخرف بود... خلاصش سر یه سری مسائل داشتم دیونه میشدم. حدود دو هفتهای که این وضعیت تو اوج بود، کار من شده بود فرار از همه. شبا تا حدود 1:30 تو اینترنت خودمو سرگرم میکردم. بعدش که همه میخوابیدن و من به دلیل شدت افکار مزاحم خوابم نمیبرد، میرفتم میشستم وسط حیاط و فکر میکردم، تا حدود ساعت دو و نیم سه... اینا رو بیخیال، حالا اینم بگم که خونمون طبقهی همکف یه آپارتمان 4 طبقه است. جلوی در خونمونم یه درخته بلند هست که توش یه کلاغ با خانوم بچههاش زندگی میکنه. آقا یه دو هفتهای به این روال گذشت و خلاصه یه نصف شب که دوباره ولو بودم کف حیاط و دلم گرفته بود، شروع کردم به زیر لب آواز خوندن، یه آهنگ غمانگیزناک یه جوری که فقط خودم بشنوم اونم به زور!
یه دوسه دقیقهای گذشت، دیدم همون یارو کلاغه بال بال زد و اومد نشست رو دیوار سمت راستی و زل زد تو چشای من و دیگه هم تکون نخورد! پیش خودم به شوخی گفتم حتما با صدای من حال کرده که حاضر شده رختخوابو ول کنه بیاد از نزدیکتر بشنوه! خلاصه به افتخار دوست عزیزمون یه کم ولوم صدا رو دادیم بالا! یه خورده گذشت و یه دفه یه گربه هم از خونه همسایه پرید رو دیوار سمت چپی و همون جا لمید و ولو شد... دیدم نه بابا، صدامون داره کار خودشو میکنه! طبیعت داره واکنش نشون میده! منم که کلی حال کرده بودم و دچار جوگیری مزمن شده بودم، صدا رو بردم بالاتر و آهنگم عوض کردم و یه خورده شادتر! یه دفع حس کردم لابلای صدای من داره یه صدای دیگه هم از همین دور و برا میاد. با وجود استقبال دوستان یه لحظه مجبور شدم قطعش کنم. دقت که کردم دیدم صدائه داره دیگه :«خفه شو دیگه!!!» بعدش فهمیدم که تازه فقط صدا نبوده، تصویرم داره! یه کلهی کچل از پنجرهی یه خونه از اونور خیابون در اومده، داره فحش میده و دنبال منبع صدا میگرده! خوشبختانه تو دیدش نبودم. حاجی یه لحظه به خودم اومدم، یادم افتاد نصف شبه و به جز من احمق همه در و همسایه طبیعتا خوابن! یا حداقل قبل از کنسرت من خواب بودن! یه نیگا به ساعت کردم، دیدم دو و بیست دقیقهس! با همون حالتی که حتما خودت تا حالا دیدی، چشامو بستم و کف دستمو کوبیدم تو پیشونیم و یه کم کلمو هل دادم به عقب، به حالتی که صورتم رو به بالا قرار گرفت ولی هنوز چشام بسته بود. (نمیدونم تونستم حالتو برسونم یا نه؟!) حالا چرا اینقد میرم تو جزئیات، دلیل داره! چون همونطور که گفتم سه خانواده هم در طبقات بالای آپارتمان ما زندگی میکنن و وقتی تو همون حالت چشامو باز کردم، دیدم از هر کدوم از پنجرههای بالای سرم، یکی دو تا کله در اومده و داره منو نگاه میکنه! اینام با نگاهشون داشتن میگفتن خفه شو، فقط تو رودرواسی همسایگی روشون نمیشد مث اون یارو رک باشن!!! این بار بدون استفاده از دستم کلمو تکون دادم و سرمو انداختم پایین... داشتم از خجالت آب میشدم... خلاصه چند دقیقهای ذوب شدم و اینا که دیگه رفتن یه کم راحت شدم. این وسط یه لحظه ذهنم رفت طرف این مسئله که چه جالبه از خونهی خودمون هیچکی بیدار نشد! کلاغه هم که مسلما فهمیده بود یه خورده مقصره، تو همین فرصت فرار کرده بود. اما گربهه همچنان ولو بود رو دیوار... منم شاکی از آبرو ریزی... با حس خاصی دمپاییمو در آوردمو به حالت بشقابپرندهای زدم طرف گربهه. هرچند خورد به دیوار، ولی چرتش پرید و یه جیغ خفن زد و فرار کرد و خیلی اتفاقی برای فرار پرید رو همون درختی که خونه کلاغه توش بود! خود آغا کلاغه هم که معلوم نبود کجا رفته بود. تصور کن... یه زن تنها.... شوهرتم خونه نباشه.... نصف شب یه جونور بپره تو خونت! این اتفاقی بود که برای زن کلاغه افتاد! اون بنده خدا هم که از ترس جفت کرده بود (چیو؟!) پرید از درخت اومد بیرون رفت واستاد روی لبهی یه دیوار و شروع کرد به جیغ و داد کردن. صدای کلاغم که شنیدی دیگه، فکر کن تو سکوت محض نصف شب، یه سره کنه! قار قاری راه انداخته بود ول کن هم نبود. تو دلم به یارو کچله گفتم خیلی ادعات میشه بیا اینو خفه کن! خلاصه این شد که خلوت مهتابی مام از همونجا به هم خورد و برای پیشگیری از آبروریزیهای احتمالی آینده، بساط شبزندهداری رو هم تعطیلش کردیم... قصهی ما تموم شد .... وقت شما حروم شد!!!! این هم از آخرین آپ عید! برو به سلامت! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:39 توسط بهروز
|
|
||