تبليغاتX
تراوشات يه مريخی راه گم کرده
وقتی مریخی باشی، ممکنه چیزایی که اینجا می بینی برات عجیب باشه!

به نام اهورامزدا

 

افسوس که آنچه برده ام، باختنیست                             بشناخته ها تمام، نشناختنیست

برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت                               بگذاشته ام هر آنچه برداشتنیست

 

خیلی حرف دارم تا برای آخرین بار بگم، اما چون تصمیم گرفتم که بعد از این، به جای یه ریز حرف زدن، کمی هم وقت برای فکر کردن بذارم، از همین لحظه شروع میکنم و به تمام این حرفها فقط فکر میکنم...

 

همین قدر میگم، که داستان در جا زدن های مریخی، تموم شد... برای آدم شدن کلی هم دیر شده؛ مگه نه؟!

 

مریخی داره برای همیشه از این وبلاگ میره... راهشو یه جورایی پیدا کرده، اما نمیدونه درسته یا غلط... هرچی هست، از در جا زدن بهتره.

 

به قول اقبال:

ساحل افتاده گفت:«گر چه بسی زيستم                      هيچ نه معلوم شد، آه كه من كيستم!»

موج ز خود رفته ای، تيز خراميد و گفت:                         «هستم اگر میروم، گر نروم نيستم»

 

امروز... فردا... روزی باید رفت... شاید همین لحظه بهترین باشد...!

 

 

 

خدانگهدار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 15:53  توسط بهروز  

 

عارفه رفت

 

شاید برای همیشه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 19:40  توسط بهروز   |