تبليغاتX
تراوشات يه مريخی راه گم کرده
وقتی مریخی باشی، ممکنه چیزایی که اینجا می بینی برات عجیب باشه!

ظاهرا به گوش خیلی‌ها رسیده که پریروز یک اتومبیل نیسان آبی رنگ در چهارراه عباس‌آباد تهران با شدت هرچه تمام‌تر به مقعد اتومبیل بنده (یعنی مال بابام!) کوبید و سر این جانب رو که در همون حال از جام نیمه بلند شده و مشغول یافتن کمربند ایمنی بودم، به شیشه‌ی جلوی اتومبیل چسبوند!
این سوء قصد نافرجام، با تلاش سربازان غیبی امام زمان ناکام موند و فقط و فقط موجب پرداخت اندکی هزینه برای درمانگاه و تاخیر 3 ساعته بنده در مسافرت به شهر مقدس کرج(!) شد و «امید» عزیز علی‌رغم تمام مشغله‌های مهم‌تر از منی که داشت، مدتی الاف گشت.

× × ×‌ × ×

اما مثل همه‌ی ماجراهای دیگه، این اتفاق هم حواشی جالبی داشت که هنوز هم ادامه داره، و همین مساله باعث شد تا من بعد از 2 روز از طریق تنها تریبونی که دارم، بگم بابا به جون لاک‌پشت خواهرم هیچیم نشده. Sms نزنید!

گذشته از اینا، نکته‌ی جالب اینجا بود که به گفته‌ی دوستم - که در مدت دراز کشیدن این جانب در درمانگااااا (!) موبایل بنده رو در اختیار داشت و واسه خودش حالی می‌کرد - درست 20 دقیقه بعد از تصادف، تماس‌های تلفنی از اقصی نقاط مملکت شروع شد و ظاهرا به جز خانواده‌ی من، همه از این قضیه مطلع شده بودن...! چجوری‌شو بعدا فهمیدم، ولی یاد یه ماجرای تاریخی افتادم که قبلا شنیده بودم. اون موقع فکر میکردم این جور چیزا داستانه ولی خوب حالا میفهمم که جدا میتونه واقعیت داشته باشه!

میگن نادرشاه افشار وقتی تو جوونی به پادشاهی رسید و تصمیم به کشورگشایی گرفت، توی اولین جنگش بد جوری شکست خورد. به این دلیل که بدون هیچ برنامه‌ای، یک دفعه به قلب لشکر دشمن حمله کرد و اون وسط گیر افتاد و افرادش هم وقتی اونو تو این وضعیت دیدن، همه فرار کردن، خلاصه خودشم با هزار بدبختی خودشو نجات داد و سوار بر اسب پا به فرار گذاشت. با سرعت هرچه تمام‌تر، چندین ساعت توی کوه و بیابون تازوند تا مطمئن بشه هیچ کسی بهش نمیرسه و خلاصه خسته شد. یه کلبه‌ی چوبی تک و تنها توجهش رو جلب کرد و تصمیم گرفت که به صورت ناشناس بره در اون خونه تا شاید یه چیزی واسه خوردن گیرش بیاد. خلاصه رفت و اتفاقا یه پیرزن مهربون در رو باز کرد و بردش تو کلبه و یه کاسه آش داغ گذاشت جلوش. نادرشاه ناشناس هم که چندین ساعت تازونده و بود و حسابی خسته و گرسنه شده بود، قاشق رو برداشت و از وسط ظرف آش برداشت و گذاشت تو دهنش و نتونست داغی آش رو تحمل کنه و از دهنش ریخت بیرون! پیرزن بنده خدا هم که این بابا رو نمیشناخت، یه لبخند مسخره (مث سیدجوادی) زد و گفت:«ای بابا جوون! تو هم که اشتباه نادرشاه رو تکرار کردی!» نادرشاه با شنیدن این جمله برق از چیزش پرید و بدون اینکه به روی خودش بیاره، پرسید: یعنی چی؟!
پیرزنه گفت: «نادرشاه وقتی میخواست به دشمن حمله کنه، حواسش نبود که اول باید از حاشیه حمله و کم کم به وسط ارتش دشمن نزدیک بشه، یه دفعه زد به قلب دشمن و اوناهم دهنشو سرویس کردن! تو هم اینقد عقلت نمیرسه که آش وسط ظرف خیلی داغتره! اول باید از کناره‌های ظرف شروع کنی که یک کم خنک‌تره و کم‌کم برسی به وسط ظرف!»

در این لحظه نادرشاه دچار دوگانگی فکری شد! اول از نکته‌ی آموزنده‌ی پیرزن کفش بریده بود، دوم اینکه با خودش فکر میکرد که «من همین چندساعت پیش شکست خوردم و از همونجا با چنان سرعتی فرار کردم که هیچ کس به گرد پام هم نرسید! حالا چطوری خبرش با این همه جزئیات قبل از خودم رسیده؟! اونم به خونه‌ی این پیرزن تو این بیابونی که پرنده هم توش پر نمیزنه؟!»

بقیه‌ی داستانو بی خیال، فقط جالبیش اینه که همین اتفاق واسه من افتاد! فقط چند دقیقه از تصادف من گذشته بود و هنوز خودمم مطمئن نبودم که تصادف کردم، ولی خبرش به شهر‌هایی مثل اراک، قائمشهر، گلپایگان و تربت حیدریه رسیده بود! از همه دوستانی که همون روز به خاطر حماقت دوست بنده که در هنگام حضور من در درمانگااااا تماس‌های تلفنی رو به بدترین شکل ممکن جواب میداد، دچار نگرانی شدن، عذر میخوام! همچنین بخشی از مسئولیت این حادثه بر عهده شاگرد اول بی شرف ماست که در تکثیر این خبر نقش مهمی داشت! آقای توانایی! شما فکر نمیکنی که وقتی این جوری به ملت خبر میدی، پس میفتن؟! از اون مهمتر، فکر نمیکنی که وقتی بین این همه آدم این خبر رو فقط به «فلانی» میدی، همه‌ی دنیا خبردار میشن؟!

----

نتیجه گیری:
1. مسئولیت ماشین باباتون رو به عهده نگیرین، حتی اگه خودش گیر بده که اینو ببر تعمیرگااااا مجاز!
2. وقتی پشت چراغ معطلین، از جاتون بلند نشین.
3. اگه رفتین درمانگاه، گوشیتونو ندید به دوستتون! مخصوصا اگه کانتکت‌های ویژه زیاد دارین که اذیت‌خورشون ملسه!
4. شما رو به خدا، به پیر، به پیغمبر، به سر بریده‌ی امام حسین، کرج رفتنو بی‌خیال شین...! به خدا نمی‌ارزه! خطر داره! هزار جور اتفاق میتونه براتون بیفته.
5. به جای ماشین شخصی، از وسایل نقلیه‌ی عمومی استفاده کنین، به ویژه تو این دوران سهمیه بندی بنزین.


----

امروز که بعد مدتها اومدم آپ کنم همینجوری چیز میز میاد تو فکرم. یه معمای ادیبانه مطرح میکنم، برای دوستانی که ما رو از نزدیک میشناسن! اول به این بیت زیبا از حافظ شیرازی توجه کنید:

« آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ..... هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش! »

حالا با توجه به اینکه در حال حاضر خیلی‌ها در سفرن، پیدا کنید پرتقال فروش را!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:48  توسط بهروز   |