تبليغاتX
تراوشات يه مريخی راه گم کرده
وقتی مریخی باشی، ممکنه چیزایی که اینجا می بینی برات عجیب باشه!
دلم نمیخواد اسرار ملت رو بریزم بیرون... ولی فکر کنم باید اون مثنوی ۳۴ بیتی رو یه خورده دیگه ادامه بدم و یکی دو تا احمق دیگه رو هم معرفی کنم... یکیش دانیال خودمون... یکیشم اینقد کلفته که جرات نمیکنم اسمشو بگم!!! از اونجا این چند وقت مطالب خیلی شخصی شده، یه جوک هم بگیم واسه خواننده های ناشناس!

میگن ترکه میره کنسرت ابی، آخرش که تموم میشه هر کی یه چیزی داد میزنه:
- ابی نفستو....
- ابی صداتو....
ترکه رو جو میگیره... داد میزنه: ابی ننتو!!!

----

سر فرصت میام مسائل بیشتری مطرح میکنم ببخشید طنز منم داره مثل مال سینا غیر اخلاقی میشه... به خدا از این بحران فعلی خارج بشم، دوباره آدم میشم...!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:56  توسط بهروز   | 

دو سه روزه که اومدم خونه، یه نفسی بکشم. موبایلمو خاموش کردم تا این یه هفته به قول این آدم نماها، «در دسترس» نباشم. حالم به هم میخوره از آدمایی که «دنیای ارتباط و فناوری» حال میکنن. با اس.ام.اس میگن:«دلم برات تنگ شده...» فحش خوارمادر بت میدن که چرا گوشیت خاموشه... حالم از خودم به هم میخوره که عاشق رشته کامپیوترم. حالم از خودم به هم میخوره، زمانی که تمام ذهنمو به کار میگیرم تا چیزایی که رو که یه روز هزار جور انعطاف واسه خودشون داشتن، بگیرم و دو حالت جلوشون بذارم: «یا صفر باشید، یا یک...»
حالم به هم میخوره از خودم... وقتی که دلتنگی هامو با این فونت «با کلاس» توی این وبلاگ میذارم... وقتی یادم میاد که یه روزی، یه دفتر داشتم و یه قلم... حالم به هم میخوره از خودم وقتی میبینم که درد دلهای خودمم باید از فیلتر صفر و یک رد بشه...
حالم به هم میخوره از همه اونایی که کوچه های خاکیمو ازم گرفتن و «شخصیت» بهم دادن...!
از اونایی که جوجه های رنگی کوچولو رو از توی بساط بچگی هام جمع کردن و به جاش کامپیوتر گذاشتن...
از اونایی که صحبت از «آینده» میکنن...

اومدم خونه... چند روز... و تا آخر این هفته پامو بیرون نمیذارم... چشم دیدن «رفاه» رو ندارم: دکل، سیم، موبایل، بلوتوث، ماشین کولردار، طرح زوج و فرد، اپراتور دوم، ام.پی.تری پلیر، کراوات، ...
نه... خونه هم یه جورایی پر رفاهه... فقط همین اتاق... گور بابای درس... سه تارم کو؟ ... دفتر شعرم...؟ ... آها.... عارفه میری بیرون؟ میخوام تنها باشم... مرسی...
***
غریبی میکنم... با خودم... ولی فقط چند دقیقه طول میکشه تا پیداش کنم... همونی رو که یه روز «خودم» بود! آره میدونم از هفته دیگه که باز برم تو «دهکده جهانی»، دوباره دلش میخواد گم بشه، ولی نه... این دفعه نمیذارم...

آهای آدما...! مشترک مورد نظر، تا اطلاع ثانوی در دسترس نمیباشد...! چند روزی راحتم بذارین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 2:22  توسط بهروز   | 

کلیه‌ی حقوق این وبلاگ متعلق به من است... هر کاری دوست دارید انجام بدید!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:9  توسط بهروز   | 

مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خويش نگفتند سخن
که در آنجا که تويی بر نيايد دگر آواز از من!

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست، بپذيريم به جان،
هر چه جز ميل دل او، بسپاريم به باد!

آه!
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک،
خنده می زد «شيرين»،
تيشه می زد «فرهاد»!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردی شيرين فرياد

کار «شيرين» به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسی ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است

رمز شيرينی اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بی نهايت زيباست


آن که آموخت به ما درس محبت می‌خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به اميدش ببری رنج بسی،
تب و تابی بودت هر نفسی،
به وصالی برسی يا نرسی...،
سينه بی عشق مباد...

---

من اینطوری فکر میکنم... اگه خواستی برو، خیالت راحت...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:16  توسط بهروز   |