تبليغاتX
تراوشات يه مريخی راه گم کرده
وقتی مریخی باشی، ممکنه چیزایی که اینجا می بینی برات عجیب باشه!

خوب، حالا همه با هم، یه نفس راحت! هر چند زیاد طول نمیکشه، دوباره ترم بعد شروع میشه با بدبختی‌های خودش. حالا هم که بعد این همه مدت برگشتم تهران، با یه مشت حوادث تلخ و شیرین روبرو شدم که در نوع خودش جالبه. اول این که MainBoard کامپیوترم سوخته، وقتی هم که داشمون برده تعمیرگاه، یارو گفته اینا قدیمین، قطعاتشون پیدا نمیشه و دیگه باید تعمیرو بیخیال شی و تو فکر یه Main دیگه باشی. پس فعلا کامپیوتر تعطیل! دوم این که تلفنمون قطعه و امکان دسترسی به اینترنت جز از طریق کافی‌نت مهیا نیست، ریشه‌ی این ماجرا هم برمیگرده به یه قبض هفتاد و پنج هزار تومنی که یک ماه پیش اومد و بابامون کلی از دست من و همشیره شاکی شد و خلاصه اینقد نداد که قطعش کردن!!! حالا ببین من چه آدم با مسئولیتی هستم که بدون داشتن کامپیوتر و اینترنت، با چنگ و دندون دارم این وبلاگو به روز نگه میدارم! این از دو قسمت تلخ، یه قسمت شیرین هم بگم اونم این که درست چند ساعت بعد از رسیدنم به تهران یه سیم کارت خریدم، حالا یه قسمت تلخ دیگه هم بگم اونم اینه که ای کاش نمی‌خریدم!
قضیه اینه که بابام یه معامله‌ای باهام کرد (در واقع یه معامله‌ای بهم کرد!) و یه حال اساسی بهم داد و خلاصه سیم کارت‌و نصف قیمت حساب کرد! اما بعد از پرداخت وجه، چیزی حدود صد هزار تومن از کل دارایی من مونده، از طرفی قیمت یه MainBoard تقریبا هشتاد هزار تومنه. حالا من موندم با یه سیم کارت بدون گوشی و یه کامپیوتر بدون MainBoard! از هیچ کدومشون هم نمیتونم بگذرم. واقعا که اون اواخواهر خدابیامرز چه زیبا سروده که: «دیگه حالی به آدم میمونه؟ نه والا! .... احوالی به آدم میمونه؟ نه بلا!»

پس خدایی این یه تیکه رو جدی بگیر و توی نظرسنجی یه کمکی بکن: به نظر تو گوشی یا MainBoard ؟

آها تا یادم نرفته یه چیز جالب تر هم بگم. شنیدی میگن «از ماست که بر ماست»؟! اگه همین الآن این یارو ماس ماسک بغل رو با ماوس بکشی پایین، اون پایین‌ مایین‌ها به یکی از نوشته‌ها میرسی با عنوان «R210»! یادش به خیر، اون روز با چه حس افتخار مارمولک آلودی اون پست رو نوشتم. خلاصه بگم، اگه اون بلایی رو که توی اون نوشته توضیح دادم، سر اون گوشی بدبخت نیاورده بودم، الآن حداقل می‌تونستم از همون لامصب استفاده کنم. راستشو بخوای دیشب هم کلی با لاشه‌ي R210 بدبخت ور رفتم بلکه یه جوری سر پاش کنم، اما خوب به قول شاعر: «دل شکستن راحت و خرسند کردن مشکل است .... گوشی بشکسته را پیوند کردن مشکل است!!!» (ذهن خلاقو حال می‌کنی؟!) آره حاجی... نشد که نشد. میبینی تو رو خدا؟! اصلا انگار ما تو سیستم دنیا جا نمیفتیم. حالا وقتی میگم بچه‌ي آخر حاصل یه بی دقتیه، باز زبون‌تونو گاز بگیرین بگین استغفرالله...!

در پایان از همه‌ی شخصیت‌هایی که بدون اینکه خودشون بدونن، منو در نوشتن این پست یاری کردن، از ته اعماقم تشکر می‌کنم: از بابام که اند مرامه، از خواهرم که زد Main‌ رو سوزوند، و در نهایت از جوجه اردک خدابیامرز و گربه‌ی بی شرف که با یه طرح از پیش تعیین شده، سیم کارت منو به چالش کشیدن (برای کسب اطلاعات بیشتر بکش پایین...! اِ...اِ... نه احمق! این چه کاریه؟! دارن نیگات میکنن! منظورم این Scroll Bar بغل صفحه است! این اسکرول‌بار رو بکش پایین تا به پست R210 برسی و مشروح ماجرای گربه و جوجه رو زیارت کنی).

--------
خب خدارو شکر این دفعه تراوشاتمون با موفقیت انجام شد....
فعلا برو گمشو....
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:7  توسط بهروز   |