تبليغاتX
تراوشات يه مريخی راه گم کرده
وقتی مریخی باشی، ممکنه چیزایی که اینجا می بینی برات عجیب باشه!
جاتون خالی. ۲ - ۳ روز پیش رفته بودیم ولایت، عروسی پسر عموی بابام! خیلی حال داد. آقا عروسی‌های روستا هم یه صفای دیگه‌ای داره، توی یه حیاط بزرگ، ملت هم همگی با هم آشنا و صمیمی و خلاصه اِند عشق و حال. منم آخرین باری مه رقصیده بودم ۶ سالم بود! خلاصه بر و بچ وسط حیاط مشغول بزن برقص بودن و خانوما هم در جهت مقابل نگاه میکردن. یهو این یکی از این پسرعموهامون از دایره پرید بیرون سه پیچ ما شد که پاشو بریم برقصیم! خلاصه اون هی ما رو میکشید و مام هم با خواهش و تمنا میگفتیم بابا جون من بی خیال شو. ولی خوب مسلما هیچ فایده‌ای نداشت. خلاصه ما رو برد وسط، دستامونو گرفت و شروع کرد به رقصوندن! حالا مام تو رودرواسی... از این طرف هی دنبال راه فرار می‌گشتم، از اون طرف هم هی چشمم می‌افتاد به خواهر و دختر‌ عمه‌هام که منو به هم نشون میدادن و میخندیدن! خلاصه اون شب کذایی گذشت ولی خوب محض رو کم‌کنی هم که شده فرداش داوطلبانه رفتم وسط پوز همه رو زدم! (توضیح: عروسی‌های توی روستا حداقل ۳ روز طول میکشه! یا لااقل تو ولایت ما اینجوریه!)

حالا یه سوال فنی دارم اگه تونستید جواب بدید. خیلی هم جدیه، خداییش رقص دقیقا چیه؟! من هرچی فکر کردم دیدم خوب یعنی چی یه عده آدم میرن وسط هی بدن‌شونو اینور اونور میکنن؟! خوب که چی؟! ولی خوب از یه طرف هم میبینی بچه‌ای که هنوز نمیتونه رو پاش وایسه، تا واسش یه بشکن میزنی شروع میکنه رقصیدن ! جل‌الخالق!

---------------------------

بگذریم. راستی... یه چیز توپ! میدونم خیلی از کاربرای ایرانی اینترنت دنبال دعوتنامه‌ی سایت پرشین‌گیگ هستن. امکانات این سایت ایناس:
بین ۱۰۰ مگابایت تا ۱ گیگابایت فضا بهتون میده (بسته به شانستون)، امکان share کردن عکس و امکان «ادامه‌ی دانلود» رو هم داره، یه دامنه به صورت www.yourname.persiangig.com بهتون میده، File Manager بسیار خوب و ساده‌ای داره و به زودی قراره که امکان FTP رو هم ایجاد کنه، علاوه بر همه‌ی اینها، سرعت بالا و قابل قبولی هم در آپلود کردن فایل‌ها داره.
حالا منم چندتایی دعوتنامه دارم اگه کسی احتیاج داره توی بخش نظرات بگه تا براش بفرستم (آدرس ایمیل‌تون رو هم بذارین). در ضمن تعدادش محدوده و برای اونایی که زودتر بگن میتونم بفرستم.

خوب دیگه حرف خاصی نیست. با زبون خوش از وبلاگم برو بیرون...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 15:17  توسط بهروز   | 

یه چیز باحال!!!
دانشگاه اراک امسال فقط سی نفر برای رشته‌ی کامپیوتر میگیره و در نتیجه تعداد آدمایی که بدبخت میشن نسبت به پارسال ۵۰ نفر کمتره! واقعا جای شکر داره، امیدوارم روزی برسه که دیگه همین سی نفر رو هم نگیره و بچه‌های معصوم مردم بشینن خونه‌شون و حداقل خیالشون راحت باشه که «دانشگاه» قبول نشدن! تازه پریروز نتایج اعلام شده و من هنوز اصلا خبر ندارم که این سی نفر بخت‌برگشته چه افرادی هستن ولی خوب پیشاپیش مراتب همدردی خودمو با این افراد اعلام می‌کنم.
خیلی جالبه واقعا. یاد پارسال افتادم، موقع انتخاب رشته. یادمه دقیقا ۴۸ ساعت مفید وقت صرف کردم تا فرم انتخاب رشته رو پر کنم! ۷۷ تا رشته انتخاب کردم و فقط یکی از این انتخاب‌ها مهندسی کامپیوتر دانشگاه اراک بود. زارت همون یکی رفت تو پاچه‌مون. شانسو می‌بینی؟! 
واقعا این شهر و این دانشگاهش آخرشن. روزهای انتخاب رشته جالب‌تر هم میشن. ملت با بدبختی میرن یه مشت درس ور میدارن که با هم تداخل نداشته باشه، بعد هم دهن خودشونو سرویس میکنن که برگه‌شونو بدن به مسئول انتخاب رشته. یادمه مدرسه‌ی راهنمایی ما هم نصف کارهاش اینترنتی انجام می‌شد! اما این خراب‌شده انتخاب واحد اینترنتی درست حسابی هم نداره. قول میدم ترم بعد از وضعیت انتخاب رشته توی دانشکده فنی اراک فیلم بگیرم بذارم اینجا تا این سازمان ملل و حقوق بشر و ... بیان ببینن وضع ما خرابتره یا مثلا این لبنانی‌ها... تازه اگه پسر هم باشی که دیگه افتضاح...
بگذریم. حاصل یه غفلت کوچیک یه عمر پشیمونیه، چشممون کور، این دانشگاهو انتخاب نمی‌کردیم مگه نه؟! تازه سه سال دیگه که بیشتر نمونده. میگذره! بدتر از همه میدونی چیه؟ این که چند روز دیگه دانشگاه شروع میشه و کمتر فرصت می‌کنم اینجا رو آپدیت کنم.
راستی همچنان با عزیزانی که مایل باشن تبادل لینک می‌کنیم. بیکار شدین به مریخ هم یه سری بزنین ! فعلا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 14:18  توسط بهروز   | 

واقعا دیگه دانشگاه هیچ لذتی نداره... نیما هم رفت... برای همیشه. خوش به حالش...
 واقعا حیف شد... عجب چیزی بود...!

به قول صائب تبریزی:

           از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام ... وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
چون گنهکاری که هر ساعت از او عضوی بُرند ... چرخ سنگین دل کند هر دم زمن یاری جدا

 

اصلا امشب حس نوشتن نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:22  توسط بهروز   | 

چند وقت پیش یه کتاب خیلی باحال خوندم از پائولو کوئیلو (نویسنده‌ی برزیلی) به نام «ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد». واقعا خیلی لذت بردم. موضوعش دربا‌ره‌ی یه دختری بود که به علت یکنواختی بیش از حد زندگی، تصمیم می‌گیره خودکشی کنه. و برای مدتی توی یه بیمارستان مخصوص بیماران روانی بستری میشه و ... جالب‌ترین چیز توی این کتاب، حرف‌هاییه که بین شخصیت‌ها رد و بدل میشه. و یکی از نکته‌های مهم این کتاب اینه که یه جورایی به «کلیشه‌ها» حمله میکنه، به چیزایی که به صورت تدریجی و ناخودآگاه تبدیل به «قانون» شدن و هیچ انسانی به خودش اجازه نمیده حتی برای چند لحظه‌ خارج از این قوانین خودساخته عمل کنه. یه چیز مسخره بگم ولی به نظر خودم خیلی هم بی اهمیت نیست. تا حالا فکر کردید چرا همه آدما مثلا پرتغال رو به یک صورت پوست می‌کنن؟ و اگه یکی پیدا بشه که پرتغال رو مثل سیب پوست کنه بقیه کلی تعجب می‌کنن؟ اما باور کنین تمام قوانینی هم که توی ذهن ماست به همین مسخرگیه...

 بعد از خوندن یه بخش‌هایی از این کتاب یاد یه چیز باحال افتادم. اونم یه کار باحالی که خودم و دوتا از دوستام زمستون سال گذشته انجام دادیم. توی حیاط دانشکده‌ی فنی و مهندسی اراک قدم می‌زدیم و هوا هم خیلی سرد بود برف شدیدی هم اومده بود، فکر میکنم در حد سی چهل سانت. من و امید و سپهدار خدابیامرز داشتیم به این فکر می‌کردیم که چرا وقتی برف میاد همه آدما فقط آدم‌برفی درست می‌کنن؟! در واقع ما هم اون موقع داشتیم به یکی از این کلیشه‌ها فکر می‌کردیم! بعدش در این مورد بحث کردیم که حالا ما چی درست کنیم که آد‌برفی نباشه؟! و بالاخره تصمیممون رو گرفتیم. متاسفانه اون موقع گوشی دوربین‌دار خوبی همراهمون نبود و نتونستیم عکس خوبی بگیریم و تازه زاویه رو هم خوب انتخاب نکردیم ولی خوب بالاخره یه عکس گرفتیم. بدتر از همه اینه که از محیط برفی به راحتی نمیشه عکس گرفت. آقا خلاصتون کنم میخوام بگم چیزی که درست کرده‌ بودیم از نزدیک خیلی قشنگتر از اینیه که توی عکس دیده میشه!

توالت خنک 

توالت خنک از زاویه‌ی بسته‌تر!

ولی خداییش حال می‌کنید؟ به جرات می‌گم ما اولین آدمای تاریخ بودیم که با برف، سنگ توالت درست کردیم! اونم یه سنگ توالت کاملا سه بُعدی! منتها بدیش این بود که پشت نگهبانی و اون دوردورای حیاط بود و زیاد به چشم نمی‌اومد. راستشو بخواید پارسال نسخه‌ی بتای این بنا رو آزمایش کردیم و از امسال به صورت جدی‌تری این قضیه سنت‌شکنی برفی رو پی‌گیری می‌کنیم. البته این چیزای قهوه‌ای که وسطش می‌بینید باور کنید گِله! پیشنهاد این امید کثافت بود! یه وقت فکر نکنید ما جوگیر شدیم و خودمون همونجا افتتاحش کردیم!!!

ولی خوب اگه خواستید مثل این عقده‌ای‌ها زارت برید تقلید کنید و با اولین برف سال جاری توالت درست کنید، حداقل کپی‌رایت رو در نظر داشته باشید. به هر حال من و امید امسال و سال‌های آینده هم به یاد سپهدار خدابیامرز این بنای یادبود رو برپا خواهیم کرد، باشد که روح آن مرحوم آرامش یابد...!

بگذریم... حیف که به خودم قول دادم زیاد توی این وبلاگ حرف جدی نزنم وگرنه در مورد این بحث «قوانین ذهنی» کلی حرف داشتم. سال تحصیلی هم دوباره داره شروع میشه و این اولین سال توی زندگی من بود که تابستونش خیلی دیر گذشت یا به عبارتی اولین سالی بود که دلم می‌خواست تابستون زود بگذره! مثل ۱۳ سال دیگه‌ای که مشغول تحصیل بودم، امسال هم صد دفعه به خودم قول دادم که «دیگه از امسال درس می‌خونم».در ضمن دهنم سرویس شد این همه نوشتم. شعور داشته باش یه نظر بده!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 22:33  توسط بهروز   | 

 آی چشمتون روز بد نبینه. یه بابا داریم (تو پست قبل باهاش آشنا شدین!)، که این باباهه هم یه گوشی سامسونگ R210 داره که با توجه به ظاهرش به نظر میاد از بچگی همینو داشته! اند درب و داغون، تعریف عتیقه. چند وقته که دیگه کلا خراب شده و روی صفحه‌ی نمایشش هم دائما عبارت Limited Service قرار می‌گیره. خلاصه از اول تابستون که ما خیر سرمون اومدیم خونه استراحت کنیم، گیر داده به من و داداشم که برین از این رفیق مفیقاتون یه گوشی دسته دو قیمت مناسب برا من جور کنین. هر شب هم گیر میده که «آدم دو تا پسر به این بزرگی(!) داشته باشه، بعد یه گوشی براش ردیف نکنن!» مام هرچی تو آینه نگاه می‌کنیم چیز بزرگی نمی‌بینیم!
تازه گیرشم اینه که شماها زدین اینو خراب کردین. البته حالا که فکر می‌کنم یه چیزایی یادم می‌آد ولی مطمئنم اون ندیده! یادمه دو سه سال پیش با خواهرم رفته بودیم مولوی، اونجا بورس فروش انواع حیوونه. این آبجی ماهم همچین حساس... چشمش به حیوون بیفته دیگه کنترل کردنش سخته. خلاصه آخرشو بگم دو تا جوجه اردک خریدیم و بردیم خونه انداختیم توی حیاط خلوت و خوب طبق معمول موقع جواب دادن به ننه بابا هم که آبجیه غیبش می‌زد و من باید یه جوری سر و تهشو هم می‌آوردم. بگذریم... یه روز توی اتاق بودم (که یه پنجره به حیاط خلوت داره) و گوشی این یارو باباهه هم دستم بود داشتم باهاش ور می‌رفتم. یه دفعه دیدم صدای انکرالاصوات یه گربه داره از حیاط خلوت میاد. پنجره رو باز کردم، دیدم بله... گربهه جوجه سیاهه رو گرفته دهنش، داره از پایه‌ی کولر میره بالا که ببره ترتیبش رو بده. منم توی اون فرصت کم به تنها چیزی که فکر می‌کردم نجات جوجه اردک بی‌گناه بود، نه برای خودش، به خاطر اینکه حوصله‌ی دیدن اشک‌های این آبجی مو نداشتم! خلاصه همون گوشی رو که توی دستم بود از پنجره با قدرت تمام پرت کردم طرف گربه‌هه، منتها با دو سه سانت اختلاف از کنارش خورد به دیوار. آقا... گربهه که با شکارش فرار کرد، اما این گوشی که افتاد زمین، باتریش کنده شد، سیم‌کارتش در اومد و خلاصه هر تیکش رفت یه طرف! اونور رونگاه کردم دیدم بابام داره میاد ببینه چه خبره! از همون پنجره پریدم تو حیاط خلوت و با یه حرکت در مدت سوت ثانیه همه‌ی تیکه‌هارو جمع کردم ریختم تو جیبم. خوشبختانه ندید! خلاصه با چسب قطره‌ای و کلی دنگ و فنگ گوشیه رو جمعش کردیم گذاشتیم سر جاش.

قضیه‌ جوجه اردک‌ها رو گفتم، یاد بچگی‌هام افتادم. اون وقتا که گرگان زندگی می‌کردیم، یه خونه‌ی پت و پهن داشتیم با یه حیاط توپ. یادمه اینقدر درخت بود تو حیاطش که معمولا میوه‌ی مورد نیازمون رو خودمون تامین می‌کردیم. از همون بچگی هم با این آبجیمون خوره‌ی حیوون بازی بودیم مثل بیشتر بچه‌های شهرستانی، ولی ما یه فرقی داشتیم اونم این بود که به جوجه‌ی اردک و مرغ و این جور چیزا بسنده نمی‌کردیم. هر چی گیرمون میومد نگه می‌داشتیم. شاید باورتون نشه ولی ما حتی برای مدت کوتاهی یه خفاش و یه خارپشت داشتیم! همون موقع بود که اولین بار یه خفاش ماده رو گرفتم دستم (اون موقع فقط ۷ سالم بود و از لحاظ محرمیت مشکلی وجود نداشت)، و چون بر خلاف بیشتر مردم تونسته بودم خفاش رو از نزدیک نزدیک ببینم، بدون اغراق به همه می‌گفتم که قشنگ‌ترین حیونی که دیدم همون بوده! لامصب خمیازه هم می‌کشید!
البته این خارپشت و خفاش خیلی بی ‌معرفت بودن و بی خدافظی رفتن. ولی خوب تجربیات ما باعث شده بود بتونیم کارهای جالبی انجام بدیم. مثلا یک بار موفق شدیم یه جوجه اردک رو به صورت مسالمت‌آمیز در کنار یه گربه بزرگ کنیم. فقط حیف که تو صدا و سیما آشنا نداشتیم که بیان ازمون فیلم بگیرن پخش کنن! خلاصه استعدادامون در نطفه خفه شد! از وقتی هم که اومدیم تهران (من ۱۱ سالم بود) تو این خونه‌های فسقلی دیگه واسه خودمونم جا نبود چه برسه به حیوون! البته چندتا تجربه‌ی ناکام هم اینجا داشتیم که...

بگذریم... خیلی حال داد یاد بچگی‌ها افتادم. اما مثل اینکه کلا از موضوع اصلی پرت شدم، عین این فیلما! غرض از این همه مهملات این بود که دستم به دامنتون! اگه گوشی دسته دو به درد بخور قیمت مناسب دارین که میخواین از شرش خلاص شین، توی بخش نظرات بگید تا بهتون ایمیل بزنم بلکه ماهم بتونیم یه شب راحت بخوابیم! اگرهم ندارین، بازم برین تو قسمت نظرات یه چیزی واسه خودتون بگین.

فعلا با اجازه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:23  توسط بهروز   | 

سلام. نمی‌دونم میتونید درک کنید یا نه ولی یکی از بدترین اتفاقایی که میتونه برای یه مریخی بیفته اینه که به زور بخواد وبلاگ بنویسه ولی هیچی به ذهنش نیاد و تازه بفهمه فعلا حوصله‌ی نوشتن نداره. بدتر از اون اینه که اینو وقتی بفهمه که دیگه کار از کار گذشته و وبلاگ رو راه انداخته و عکسشو هم مثل برج زهرمار گذاشته این بغل و تازه اینکه لینک وبلاگم برای همه آف زده! این قضیه منو یاد یه جمله‌ی باحال از رابرت بنچلی (نویسنده‌ی فکر کنم آمریکایی) انداخت که می‌گفت:« ۱۵ سال طول کشید تا بفهمم که استعداد نویسندگی ندارم، اما دیگه خیلی دیر شده بود و نمیتونستم ننویسم، چون توی این مدت خیلی مشهور شده بودم!»
ما هم دو سال پیش یه وبلاگ با عنوان «پسر آریایی» می‌نوشتیم که موضوعش بیش از حد ناسونالیستی بود و بالاشم به خط بزرگ نستعلیق نوشته بودم:«به دنیا بس همین یک افتخارم .... که یک ایرانی والا تبارم».  جاتون خالی کلی فحش خوردیم از این حزبلا. اونا از یه طرف، ننه بابا هم از همون طرف! که هر وقت تقّی به توقّی می‌خورد گیر میدادن به ما که «این وبلاگ نوشتن هم شد کار؟ برو فکر نون کن که ....» جالب‌تر از همه این بابامون بود که هر شب میومد، یه عینک خفن میزد رو چشش، با کلی کلاس میشست جلوی کامپیوتر، وبلاگ ما رو باز می‌کرد، شروع می‌کرد به خوندن. بعد کلی حال می‌کرد از اینکه پسرش چقدر اهل مطالعه‌س و ... (خداییش اون موقع از این لحاظ آدم کاملی بودم! هم زیاد کتاب می‌خوندم، هم خیلی توپ می‌نوشتم، مشتری‌های وبلاگ قبلی یادشونه!) آخرش هم که صفاشو می‌کرد، نصیحتا شروع می‌شد!
دهنشون سرویس! اینقد گفتن که آخر ما رو بدبخت کردن فرستادن دانشگاه. ای کاش وبلاگ نویسی نون و آب هم می‌شد تا حداقل دهن بعضی‌ها بسته می‌شد (بابا بی خیال...) حالا مام گیر همین مشکلیم، البته مثل بعضی‌ها مشهور نشدیم ولی خب عادت کردیم. این بار دور از چشم مزاحما.  

خلاصه اینکه وبلاگ‌نویسی یه یه مزیت بزرگ داره که من تازه الآن درکش می‌کنم. اونم اینه که آدم اول میاد بنویسه و بعد می‌بینه هیچ حرفی برای گفتن نداره. بدتر از اون اینه که این ماجرا یه مدت پیوسته ادامه پیدا می‌کنه. اینجاس که آدم یه دفعه میفهمه که تا چه حد دچار روزمرّگی شده.
خُب. مثل اینکه امروزم چیز خاصی از ما در نیومد! حالا بعدنا هم سر بزن شاید یه چیز باحال اینجا خوندی. ولی حالا که تا اینجا اومدی حداقل توی نظرات یه فحش بنویس بعد برو!

*******

نقش کردم رخ زيبای تو بر خانه ی دل
خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند...

پر نور باشید! (مریخی)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 13:50  توسط بهروز   | 

سلام.
دقیقا نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی همین‌قدر بگم از امروز اینجا دری‌وری می‌گم . پایه‌ی همه جور کل انداختن و دیونه‌بازی هم هستم. در مورد معرفی خودم هم چیزای لازمو این بغل نوشتم. در ضمن این وبلاگ هیچ موضوع خاصی نداره و هر چی از دهنم در بیاد اینجا می‌نویسم! بنابراین اگه آدم با ادب و با شخصیتی هستید، سعی کنید کمتر بیاید اینجا! این قضیه‌ی «مریخی» هم برمی‌گرده به اسمی که یکی از این عمرانی‌های ... رو ما گذاشت البته خوشبختانه خیلی رواج پیدا نکرد. خلاصه اگه یه روز بیکار شدی، حوصله‌ت سر رفت، دهنت سرویس بود، به ... رفته بودی، بیا یه سری اینجا بزن چون منم دقیقا مثل خودتم! در ضمن اگر هم چیزی اینجا خوندی، یه مقدار تنگ‌ترش کن و یه نظرم بده!!!
یه نکته‌ی یه مقدار تخصصی تر هم بگم که همون‌طور که اون بغل نوشتم، دانشجوی رشته‌ی کامپیوترم و بعضی وقتا یه چیزایی سرم میشه. پایه‌ی این جور بحثا توی این وبلاگ یا هر وبلاگ دیگه‌ای هم هستم. تبادل لینک هم می‌کنیم!
حالا فعلا تا بعد...
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 23:41  توسط بهروز   |