|
|
|
|
|
به نام اهورامزدا افسوس که آنچه برده ام، باختنیست بشناخته ها تمام، نشناختنیست برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت بگذاشته ام هر آنچه برداشتنیست خیلی حرف دارم تا برای آخرین بار بگم، اما چون تصمیم گرفتم که بعد از این، به جای یه ریز حرف زدن، کمی هم وقت برای فکر کردن بذارم، از همین لحظه شروع میکنم و به تمام این حرفها فقط فکر میکنم... همین قدر میگم، که داستان در جا زدن های مریخی، تموم شد... برای آدم شدن کلی هم دیر شده؛ مگه نه؟! مریخی داره برای همیشه از این وبلاگ میره... راهشو یه جورایی پیدا کرده، اما نمیدونه درسته یا غلط... هرچی هست، از در جا زدن بهتره. به قول اقبال: ساحل افتاده گفت:«گر چه بسی زيستم هيچ نه معلوم شد، آه كه من كيستم!» موج ز خود رفته ای، تيز خراميد و گفت: «هستم اگر میروم، گر نروم نيستم» امروز... فردا... روزی باید رفت... شاید همین لحظه بهترین باشد...! خدانگهدار... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 15:53 توسط بهروز
|
||
|
|
|
|
|
عارفه رفت
شاید برای همیشه...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 19:40 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چرا ملت ما بعضی وقتا گند میزنن به یه سری از مفاهیم؟! دقت کردین بعضی از کلمهها جدا دیگه معنیشون عوض شده؟! مثل «هلو»، «خدا»، «ستم» و ... - این یارو عجب هلوییه!!! - فلان چیز خیلی خداس، نه؟! - چه گوشی ستمی خریدی... - ... نمیدونم چی بگم والا! فقط الان داشتم تو Google Images سرچ میکردم، خیلی اتفاقی این عکسه اومد جلو چشمم. دیدم که اسم این بندهخدا هم مدتیه که هویتش پایمال شده. حالا در راستای مبارزه با این جور مسخره بازیها، دوست دارم بدون هیچ گونه غرضی از ته دل بگم: جوووووووووووووون!!! عجب گوشتیه!!! راستی یک خبر مهم! دوم شهریورماه، سیارهی پدری من یعنی مریخ، با چشم غیر مسلح از روی زمین قابل رویته! کافیه حدود ساعت 10 شب، بری پشت بوم و خونوادهی منو ببینی که دارن برات دست تکون میدن.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:36 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم... شاید زندگی واقعا همین باشه!!! شاید وقتشه که دیگه کمکم باور کنیم... یا به قول «فروغ»، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.
نمیدونم کدوم شاعر بود که گفته بود: اما: سوز دل، نالهی شب، آه سحر... کار نکرد! هیچ یک مرحمتـی بر دل بیــمـار نـکــــرد - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - خب دیگه زیاد حس نگیر، بریم تو تریپ مریخی خودمون! تف به قبر جد و آبادت اگه کامنت نذاری! تا هفتهی بعد، |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 22:21 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
ظاهرا به گوش خیلیها رسیده که پریروز یک اتومبیل نیسان آبی رنگ در چهارراه عباسآباد تهران با شدت هرچه تمامتر به مقعد اتومبیل بنده (یعنی مال بابام!) کوبید و سر این جانب رو که در همون حال از جام نیمه بلند شده و مشغول یافتن کمربند ایمنی بودم، به شیشهی جلوی اتومبیل چسبوند! × × × × × اما مثل همهی ماجراهای دیگه، این اتفاق هم حواشی جالبی داشت که هنوز هم ادامه داره، و همین مساله باعث شد تا من بعد از 2 روز از طریق تنها تریبونی که دارم، بگم بابا به جون لاکپشت خواهرم هیچیم نشده. Sms نزنید! گذشته از اینا، نکتهی جالب اینجا بود که به گفتهی دوستم - که در مدت دراز کشیدن این جانب در درمانگااااا (!) موبایل بنده رو در اختیار داشت و واسه خودش حالی میکرد - درست 20 دقیقه بعد از تصادف، تماسهای تلفنی از اقصی نقاط مملکت شروع شد و ظاهرا به جز خانوادهی من، همه از این قضیه مطلع شده بودن...! چجوریشو بعدا فهمیدم، ولی یاد یه ماجرای تاریخی افتادم که قبلا شنیده بودم. اون موقع فکر میکردم این جور چیزا داستانه ولی خوب حالا میفهمم که جدا میتونه واقعیت داشته باشه! میگن نادرشاه افشار وقتی تو جوونی به پادشاهی رسید و تصمیم به کشورگشایی گرفت، توی اولین جنگش بد جوری شکست خورد. به این دلیل که بدون هیچ برنامهای، یک دفعه به قلب لشکر دشمن حمله کرد و اون وسط گیر افتاد و افرادش هم وقتی اونو تو این وضعیت دیدن، همه فرار کردن، خلاصه خودشم با هزار بدبختی خودشو نجات داد و سوار بر اسب پا به فرار گذاشت. با سرعت هرچه تمامتر، چندین ساعت توی کوه و بیابون تازوند تا مطمئن بشه هیچ کسی بهش نمیرسه و خلاصه خسته شد. یه کلبهی چوبی تک و تنها توجهش رو جلب کرد و تصمیم گرفت که به صورت ناشناس بره در اون خونه تا شاید یه چیزی واسه خوردن گیرش بیاد. خلاصه رفت و اتفاقا یه پیرزن مهربون در رو باز کرد و بردش تو کلبه و یه کاسه آش داغ گذاشت جلوش. نادرشاه ناشناس هم که چندین ساعت تازونده و بود و حسابی خسته و گرسنه شده بود، قاشق رو برداشت و از وسط ظرف آش برداشت و گذاشت تو دهنش و نتونست داغی آش رو تحمل کنه و از دهنش ریخت بیرون! پیرزن بنده خدا هم که این بابا رو نمیشناخت، یه لبخند مسخره (مث سیدجوادی) زد و گفت:«ای بابا جوون! تو هم که اشتباه نادرشاه رو تکرار کردی!» نادرشاه با شنیدن این جمله برق از چیزش پرید و بدون اینکه به روی خودش بیاره، پرسید: یعنی چی؟! در این لحظه نادرشاه دچار دوگانگی فکری شد! اول از نکتهی آموزندهی پیرزن کفش بریده بود، دوم اینکه با خودش فکر میکرد که «من همین چندساعت پیش شکست خوردم و از همونجا با چنان سرعتی فرار کردم که هیچ کس به گرد پام هم نرسید! حالا چطوری خبرش با این همه جزئیات قبل از خودم رسیده؟! اونم به خونهی این پیرزن تو این بیابونی که پرنده هم توش پر نمیزنه؟!» بقیهی داستانو بی خیال، فقط جالبیش اینه که همین اتفاق واسه من افتاد! فقط چند دقیقه از تصادف من گذشته بود و هنوز خودمم مطمئن نبودم که تصادف کردم، ولی خبرش به شهرهایی مثل اراک، قائمشهر، گلپایگان و تربت حیدریه رسیده بود! از همه دوستانی که همون روز به خاطر حماقت دوست بنده که در هنگام حضور من در درمانگااااا تماسهای تلفنی رو به بدترین شکل ممکن جواب میداد، دچار نگرانی شدن، عذر میخوام! همچنین بخشی از مسئولیت این حادثه بر عهده شاگرد اول بی شرف ماست که در تکثیر این خبر نقش مهمی داشت! آقای توانایی! شما فکر نمیکنی که وقتی این جوری به ملت خبر میدی، پس میفتن؟! از اون مهمتر، فکر نمیکنی که وقتی بین این همه آدم این خبر رو فقط به «فلانی» میدی، همهی دنیا خبردار میشن؟! ---- نتیجه گیری:
امروز که بعد مدتها اومدم آپ کنم همینجوری چیز میز میاد تو فکرم. یه معمای ادیبانه مطرح میکنم، برای دوستانی که ما رو از نزدیک میشناسن! اول به این بیت زیبا از حافظ شیرازی توجه کنید: « آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ..... هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش! » حالا با توجه به اینکه در حال حاضر خیلیها در سفرن، پیدا کنید پرتقال فروش را!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:48 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ... عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست *** حرفی برای گفتن ندارم، فقط... تمام احساسهای دوست داشتنی الانمو تقدیم میکنم به ۲ تا دوست خوب... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 1:45 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم نمیخواد اسرار ملت رو بریزم بیرون... ولی فکر کنم باید اون مثنوی ۳۴ بیتی رو یه خورده دیگه ادامه بدم و یکی دو تا احمق دیگه رو هم معرفی کنم... یکیش دانیال خودمون... یکیشم اینقد کلفته که جرات نمیکنم اسمشو بگم!!! از اونجا این چند وقت مطالب خیلی شخصی شده، یه جوک هم بگیم واسه خواننده های ناشناس!
میگن ترکه میره کنسرت ابی، آخرش که تموم میشه هر کی یه چیزی داد میزنه: ---- سر فرصت میام مسائل بیشتری مطرح میکنم ببخشید طنز منم داره مثل مال سینا غیر اخلاقی میشه... به خدا از این بحران فعلی خارج بشم، دوباره آدم میشم...! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:56 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
دو سه روزه که اومدم خونه، یه نفسی بکشم. موبایلمو خاموش کردم تا این یه هفته به قول این آدم نماها، «در دسترس» نباشم. حالم به هم میخوره از آدمایی که «دنیای ارتباط و فناوری» حال میکنن. با اس.ام.اس میگن:«دلم برات تنگ شده...» فحش خوارمادر بت میدن که چرا گوشیت خاموشه... حالم از خودم به هم میخوره که عاشق رشته کامپیوترم. حالم از خودم به هم میخوره، زمانی که تمام ذهنمو به کار میگیرم تا چیزایی که رو که یه روز هزار جور انعطاف واسه خودشون داشتن، بگیرم و دو حالت جلوشون بذارم: «یا صفر باشید، یا یک...» حالم به هم میخوره از خودم... وقتی که دلتنگی هامو با این فونت «با کلاس» توی این وبلاگ میذارم... وقتی یادم میاد که یه روزی، یه دفتر داشتم و یه قلم... حالم به هم میخوره از خودم وقتی میبینم که درد دلهای خودمم باید از فیلتر صفر و یک رد بشه... حالم به هم میخوره از همه اونایی که کوچه های خاکیمو ازم گرفتن و «شخصیت» بهم دادن...! از اونایی که جوجه های رنگی کوچولو رو از توی بساط بچگی هام جمع کردن و به جاش کامپیوتر گذاشتن... از اونایی که صحبت از «آینده» میکنن... اومدم خونه... چند روز... و تا آخر این هفته پامو بیرون نمیذارم... چشم دیدن «رفاه» رو ندارم: دکل، سیم، موبایل، بلوتوث، ماشین کولردار، طرح زوج و فرد، اپراتور دوم، ام.پی.تری پلیر، کراوات، ... نه... خونه هم یه جورایی پر رفاهه... فقط همین اتاق... گور بابای درس... سه تارم کو؟ ... دفتر شعرم...؟ ... آها.... عارفه میری بیرون؟ میخوام تنها باشم... مرسی... *** غریبی میکنم... با خودم... ولی فقط چند دقیقه طول میکشه تا پیداش کنم... همونی رو که یه روز «خودم» بود! آره میدونم از هفته دیگه که باز برم تو «دهکده جهانی»، دوباره دلش میخواد گم بشه، ولی نه... این دفعه نمیذارم... آهای آدما...! مشترک مورد نظر، تا اطلاع ثانوی در دسترس نمیباشد...! چند روزی راحتم بذارین... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 2:22 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
کلیهی حقوق این وبلاگ متعلق به من است... هر کاری دوست دارید انجام بدید!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:9 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
مهرورزان زمان های کهن هرگز از خويش نگفتند سخن که در آنجا که تويی بر نيايد دگر آواز از من! ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد آه! رمز شيرينی اين قصه کجاست؟
--- من اینطوری فکر میکنم... اگه خواستی برو، خیالت راحت... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:16 توسط بهروز
|
|
||